تبليغاتX
شاید وقتی دیگر




















شاید وقتی دیگر

حرفهای زندگی

شام
شام شهری پر از هزاران راز و رمز،شهری به بلندی تاریخ،شهری به اندازه غم و غصه و درد ،شهری به قد مت تاریخ اسلام. شام شهری که با تاریخ تشیع و اعتقادات آخرین زمانش یکی شده است.شهری که خرابه های ان برای شیعه مهمتر از آثار باستانی و کاخها و عمارتهایش ا ست.
داستان ،داستان طلبیده شدن بود وداستان خود خواستن نبود،داستان عشق بود و وصال معشوق،داستان روح بود و رسیدن به کالبد.زمانیکه خواسته شدی باید به سر روی و نه به پا،به دل روی و نه به گل.بعد از سختی بسیار رسیدیم به دمشق یا بهتر بگم به شام،دوستان گفته بودند زمانیکه به زینبیه رسیدی و حرم زینب(س) هر چه میخواهی بخواه که خواهد داد..ولی زمانیکه وارد حرم میشوی مگر میتوانی حرفی بزنی،بار خدایا این زینب است این زینب زهرا است این زینب علی است این زینب پیامبر است این زینب حسن است این زینب حسین است.خدایا این زینب است خدایا این بوی اهل بیت رسول است خدایا این زینب است خدایا مگر میشود در پیش چنین خطیب بزرگی که یک حکومت را ویران ساخت سخن گفت.خدایا این زینب است کسی که کربلا را دید ،کربلا را زندگی کرد،کربلا را زنده کرد.خدایا این زینب است کسی که با سر برادر در روی نیزه صحبت کرد.خدایا این زینب است.همه اینها را میبینی و با خود زمزمه می کنی و اشک میریزی در این شرایط کی به یاد خواسته های خود می افتی.
ولی شام فقط زینبیه نیست ،شام خرابه هایی دارد در کنار کاخهایش که عظمت این خرابه ها  بزرگی این کاخها را محو کرده است .رقیه (س) کوچک دختری به بزرگی همه تاریخ شام.وقتی کنار حرمش میروی باید آهسته و آرام بروی چون خسته دلی با پاهای تاول زده خوابیده.ما برای نماز صبح به حرم رفتیم ولی حرم ساعت 4.5 باز می شد حدود یک ساعت منتظر بودیم انتظاری که اصلا خسته نشدیم ولی درد اور ان بود که حتی نمی توانستیم با صدا ی بلند گریه کنیم چون همسایه ها خواب بودند.در باز شد وارد حرم شدیم خدای من ،خدای من اینجا جایی است که سر حسین(ع)آمده است ،خدای من زینب در اینجا از گرسنگی و خستگی نماز را بصورت نشسته خوانده است،خدایا در اینجا زین العابدین(ع)به غل و زنجیر بسته شده است،خدای من اینجا کودک حسین (ع)خوابیده است رقیه اینجا خوابیده است،تمام مرثیه های که از کودکی درباره او شنیده بودم به ذهنم امده بود اشک اجازه نمیداد تا ببینم خدایا......
شام چه داستانهایی که در تو نهفته است شام...

پ.ن:در این سفر با عشقم بسوی معشوقمان رفتیم.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:42 توسط مسلم احمدی| |

پیش از تو آب معنی دریا نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ كبود
اما دریغ، زهرهء دریا شدن نداشت
در آن كویر سوخته، آن خاكِ بی‌بهار
حتی علف اجازهء زیبا شدن نداشت
گم بود در عمق زمین شانهء بهار
بی‌تو ولی زمینهء پیدا شدن نداشت
دلها اگرچه صاف، ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت

                 (سلمان هراتی)

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:9 توسط مسلم احمدی| |

همیشه من به این موضوع افتخار میکردم که یک ایرانی هستم .همچنین به این افتخار میکردم ایرانی مسلمان هستم .چون در آیین دین خود مواردی می دیدم که در هیچ جای دیگر دیده نمی شد.حالا از این موضوع صرف نظر می کنیم که به خیلی از این آیین ها و رسوم هاو سفارشها وخواسته ها عمل نشده و نمی شود و این جای تاسف دارد.
چند روز پیش مطلبی به دستم رسید که با خواندن آن بار دیگر این حس افتخار در من زنده شد.وصیت نامه داریوش.
مطمئن هستم که خیلی ها این وصیت نامه را خواندند،ولی واقعا وقتی این وصیت نامه را مطالعه میکنیم یک حس جالب بدست می آوریم .
قسمتهایی از وصیت نامه:

(...هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی...)
(...توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت...)
(...امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید...)
(...بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد  . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند...)

پ.ن:برای خواندن متن کامل این وصیت نامه به اینجا یا اینجامراجعه شود.

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:44 توسط مسلم احمدی| |

تقدیم به دوست بسیار عزیزم خانوم دکتربجائی

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

و شما خانوم دکتر شهر کوچیک ما از دسته چهارمی هستید که ما تازه درکتان میکنیم هر کجا که میروید موفق باشید.همیشه به یادتان هستیم و خواهیم بود

در پناه خدا

لینک مرتبط:خداحافظ تا ...

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:14 توسط مسلم احمدی| |

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه خوبیهاست

تولد تمام زیباییهای زندگی

امروز روز توست

امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را  خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی

همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم

چه كسی چشم های تو را رنگ كرده است؟

چه وقت دیگر  گیتی تواند چون تویی را بزاید؟

فرشته ای فقط در قالب یك انسان !

فقط ساده می توانم بگویم :

المیرا تولدت مبارک...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:48 توسط مسلم احمدی| |

سايه جان! رفتني استيم بمانيم كه چه
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه
درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست
اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه
خود رسيديم به جان نعش عزيزي هر روز
دوش گيريم و به خاكش برسانيم كه چه
آري اين زهر هلاهل به تشخيص هر روز
بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه
دور سر هلهله و هاله شاهين اجل
ما به سر گيجه، كبوتر بپرانيم كه چه
كشتي اي را كه پي غرق شدن ساخته اند
هي به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه
بدتر از خواستن اين لطمه نتوانست
هي بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه
ما طلسمي كه قضا بسته ندانيم شكست
كاسه و كوزه سر هم بشكانيم كه چه
گر رهايي است براي همه خواهيد از غرق
ورنه تنها خودي از لجه رهانيم كه چه
ما كه در خانه ايمان خدا ننشستيم
كفر ابليس به كرسي بنشانيم كه چه
مرگ يكبار مثل ديدم و شيون يك بار
اين قدر پاي تعلل بكشانيم كه چه
شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانيم كه چه
                           شهریار
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:46 توسط مسلم احمدی| |

سازمان جهانی یونسکو سال 1999 را سال( ده ده قورقود) نامگذاری کرد
با دیدن این تیتر دوباره یاد افسانه ده ده قورقود افتادم ،افسانه ای که آذری زبانان با شاهنامه مقایسه اش می کنند در زیر بطور خلاصه در مورد این افسانه توضیحاتی داده ام، باشد که این مطلب در ذهن بعضی ها شروعی باشد جهت آشنایی بیشتر با تاریخ افسانه ای و اساطیری اجداد خود...
       ده ده قورقود اثری است جاودانه با داستانهای حماسی و زیبا و دلنشین در مورد زندگی و اندیشه اقوام ترک اوغوز که سوار بر اسبان تیز پای خویش جهت تامین معاش خود و خانواده خود و ایل خود در قسمتهای شمالی  ایران و کرانه های خزر و قفقاز و اسیای مرکزی در حال کوچ کردن بوده اند تا اینکه به اقلیم آذربایجان  می رسند و این داستانها اغلب در این خطه عزیز ، خلق شده اند و سر منشا تمامی داستانهای آذربایجان می باشند .
 
       شخصیت ده ده قورقود برای محققان در هاله ای از ابهام باقی مانده است به طوری که در مورد زمان و مکان او اختلاف نظر زیادی وجود دارد گاهی او را معاصر اوغوز ( جد بزرگ ترکها ) گاهی معاصر حضرت مسیح ، گاهی پیامبر(ص) و گاهی خلفایی عباسی ذکر کرده اند و مکان او را از اسیایی مرکزی ، سیر دریا ، قفقاز ، در بند و ... ذکر می کنند .
 
       می توان گفت که او در پشت پرده افسانه و اسطوره پنهان است لیکن چنانکه از متن و محتوای کتاب بر می آید او مصلح و خیر اندیش مردم ترک بوده و بعضی امور را نیز پیش بینی می کرده است و او حلال مشکلات قوم ترک بوده و همیشه مورد مشورت قرار میگرفته است و هنرمندی بینظیر بوده که قوپوز ( ساز عاشقی ) به دست به سخن سرایی می پردازد و در میادین جنگ، شور و افتخار قهرمانا را بر می انگیزد و در محافل ، شادی و سرور بر دل ایل خویش می بخشد و در مواقع  وجود اختلاف و مشکل ، با نوای تارهای قوپوز همه را به صلح و صفا دعوت نموده و به نصیحت انها می پردازد و در موارد آسایش و آرامش به بیان سرگذشت قهرمانان و تاریخ گذشتگان قوم خود عنایت می ورزد ، بنابراین می توان چنین بیان کرد که داستانهای ده ده قورقود ادبیات شفاهی بوده که سینه به سینه از قدیم نقل شده و در شرایط مختلف و حوادث گوناگون تکوین یافته و بعد مکتوب گشته است و قدیمی ترین تاریخی که بر آن ثبت شده است قرن دهم هجری می باشد که در آن تاریخ این کتاب هب کتابخانه احمد شاه وارد شد و ( فیلشر ) شرق شناس معروف آلمانی که برا ی اولین بار این کتاب را از روی تنها نسخه موجود آن در بین کتب خطی کتابخانه در سدن المان با نام کتاب دده قورقورد علی لسان ( طایفه اوغوزان) معرفی نموده  تاریخ فوق را بر آن ثبت نموده است ولی ( بارتولد ) آن را متعلق به قرن هشتم هجری ( 14 میلادی ) و م . ح . طهماسب ان را متعلق به قرن هفتم و هشتم میلادی می داند .
 
      کتاب ده ده قورقود یک شاهکار ادبی اصیل آذربایجانی است با یک مقدمه و دوازده داستان حماسی ( بوی ) ، که در مقدمه به برسی شخصیت قورقود آتا می پردازد و بعضی نظرات او را در مسائل اجتماعی و مذهبی و... بیان می دارد احتمالا این بخش بعدا به کتاب افزوده شده باشد بویهای ( داستانهای حماسی) کتاب  عبارتند از :
 
         1- دیرسه خان اوغلو ، بوغاج خانین بویو.
 
         2- سالور قازانین ائوی یغمالاندی بویی.
 
         3- بام بورانین اوغلو ، بامسی بئیرک بویو.
 
         4- قازان بیگ اوغلو اوروز بیگین ، دوستاق اولدوغو بویو.
 
         5- دوخا قوجا اوغلو ، دلی دومرول بویو.
 
         6- قانلی قوجا اوغلو ، قان تورالی بویو.
 
         7- قازلیق قوجا اوغلو یگتکین اوغلو.
 
         8- بوسات تپه گوزی اولدوردوگو بویو.
 
         9- بگیل اوغلو عمرانین اوغلو .
 
         10- اوشون قوجا اوغلو سگره کین بویو.
 
         11- سالور قازان دوستاغ اولوپ اوغلو اوروز چیغاردیغی بویو.
 
         12- ایچ اوغوز دیش اوغوزا عاصی اولوب بئیرکی اولدیگی بویو.
 
      در اینجا به ترجمه خلاصه ای از داستان قانلی قوجا اوغلو قان تورالی ( قان تورال یفرزند قانلی قوجا ) می پردازیم :
 
      قان تورالی فرزند قانلی قوجا بود ، قانلی قوجا یک روز از پسرش می خواهد که ازدواج کند ولی قان تورالی شرایطی را برای همسر آینده اش بیان می دارد که دختری با آن شرایط را نمی تواند پیدا کند از جمله شرایطش این بوده که : زن من باید پیش از من بر خیزد و پیش از من بر پشت اسب سوار شود و پیش از آنکه من به سرزمین اهریمن حمله ببرم او سرهای بریده کفار ار برای من بیاورد . بنابراین پدر مجبور می شود خود به دنبال چنین دختری باشد تا شاید پیدا کند تا اینکه به طرابوزان رسیده و دختر سطان طرابوزان سالجان را که دختری زیبا و بی نظیر بود پسندید ، ولی دختر مهرش سه حیوان وحشی ( گاو سیاه ، شیر و شتر نر ) بود و هرکس او را می خواست باید این سه حیوان را می کشت . که در این راه 32 قهرمان جان خود را از دست داده بودند به همین خاطر پدر ترسید ، ولی پسر اعلام آمادگی کرد . و وقتی خواست به همراه چهل قهرمان از الی خود راه بیافتد پدر با این ابیات او را بدرقه نمود :
 
اوغول سن واراجاق یئرین
 
 دولاماج دولاماج یوللاری اولور...
 
ترجمه این اشعار و ادامه آن در زیر می اید :
 
فرزند به راهی که تو در پیش گرفتی
 
پیچ و خمهای خطرناکی است
 
پهلوانان زیادی رفته اند
 
 و در باتلاقهای آن افتاده اند
 
بیشه های در سر راه است که اهریمن به آن راه نمی یابد
 
قلعه های بر آسمانها سینه می سایند
 
و پریچهری در آنجا چشم ها را بسته جان ها می ستاند
 
و جلادی در آنجاست که سر ها را جدا می سازد از تن
 
اکنون تفکر کن تامل کن
 
قدم در سرزمین هولناکی می گذاری
 
اشک خون بر چشم کم نور پدر و مادر پیرت نیاری
 
      قان تورالی راه افتاد و در طرابوزان با تشویق یاران وفادارش و یا مشقت و زحمت فراوان هر سه حیوان را سر برید و مهر سالجان را ادا نموده او را گرفت و سوار بر اسبش کرد .و راه افتاد و شب  وقتی که قان تورالی در خواب بود سالجان که از وجود خواستگاران زیادش آگاه بود به نگهبانی پرداخت و نزدیکهای صبح با حمله لشکری روبرو شد و قان تورالی را بیدار کرد و گفت تو یک سمت لشکر را داشته باش و من با سمت دیگر لشکر می جنگم بعد از شکست دشمن قان تورالی از او ناراحت شد و گفت :تو کیستی چرا بدون اجازه من به کشتن دشمن من اقدام کرده ای ، در این موقع بر او هجوم برد بعد از در گیری نقاب او افتاد دید که سالجان است و گفت که به. حق تو همان هستی که من می خواستم بعد شادمان به دیار خود بر گشتند و با هم عروسی کردند
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:53 توسط مسلم احمدی| |

 افسانه ها همیشه جزئی از تاریخ نژادها و قومهای مختلف بوده و هست ،تاریخی که زبان به زبان و سینه به سینه نقل شده است،داستانهایی که گرما بخش شبهای سرد زمستان خانه ها و محفل ها بود. این داستانها و افسانه ها با اینکه بارها و بارها شنیده می شدند ولی با این  وجود هر بار جذابیت خاصی داشت. یکی از این افسانه ها افسانه( قارا قاشقا ) می باشد قارا قاشقا چه بود؟
در افسانه ها آمده است " قاراقاشقا" اسب بابک که به دنبال جنازه ی سوار خود می رفت ، گرفتار یاغیانی شد که در صدد به دام انداختن او بودند . "قاراقاشقا" به شیهه ای از دست ایشان گریخت و در گودالی افتاد . این ماجرا سبلان را به گریه واداشت . در نتیجه آن گودی از آب پر شد و به دریاچه ای تبدیل شد که "آت گلی" (به معنای دریاچه ی اسب) می نامندش و هرگاه که اهریمنان بر مردم آن دیار ظلم کنند ، از اعماق آن دریاچه صدای شیهه "قاراقاشقا" بر می خیزد.
آت گلی که با این افسانه همراه می باشد به گفته کوهنوردان مانند فانوس دریایی برای کوهنوردان گم شده میباشد بطوریکه هر کجا از کوه گم شده باشند با در نظر گرفتن آت گلی میتوانند مسیر خود را پیدا کنند.
شاعران مختلفی در مورد قاراقاشقا و آت گلی شعر گفته اند که یک نمونه از آن شعر زیر می باشد:
از ارتفاعات تو ای سبلان همیشه پابر جا ،
که ستیغ می سایی بر ابرها
چون فرزندانت بر ظلم و جور
کنون نفیر "قاراقاشقا" می آید .
اسب آن بزرگ مرد تاریخ
که به دسیسه ی خاموش کنندگان آتش آزادی گرفتار آمد .
خروشان است آبهای "آت گلی" همچون خون در رگان مردمانت
از اعماق فریاد بر می خیزاند
کجاست آن سوار که فروریزاند حصار نیستی را
کجاست آن سوار که بتاراند سپاهیان اهریمنی را
به خاک و خون میکشند مردمانت را
باز آ که توراست نیازشان
باز آ
افسوس که تکرار فریادش را سبلان می کند
نه ،
نیست تو را دیگر سواری تا براند
اندیشه را در میان ایشان
و رفته اند مردانت
همچون
بابک و ستار
و نیست همچون گذشته توان در بازوانشان
و خروش در رگهاشان
و اندیشه در افکارشان
این بار به بهانه ی مزاحی ابلهانه خروشیدند
لیک خروشی نه در خور فرزندان راستین ات

نه ،
نیست تو را دیگر سواری تا بتاراند
این شب تار را
...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:39 توسط مسلم احمدی| |

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است و عقاب مي تواند تا 70 سال زندگي كند.ولي براي اينكه به اين سن برسد بايد تصميم دشواري بگيرد.
زمانيكه عقاب به 40سالگي مي رسد چنگال هاي بلند و انعطاف پذيرش ديگر نمي توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند،نوك بلند و تيزش خميده و كند مي شود،شهبال هاي كهن سالش بر اثر كلفت شدن پرها به سينه اش مي چسبند و پرواز براي عقاب دشوار مي گردد. در اين هنگام ،عقاب تنها دو گزينه در پيش روي دارد:
يا بايد بميرد و يا انكه فرايند دردناكي را كه 150 روز به درازا مي كشد را پذيرا گردد.
براي گذرانيدن اين فرايند ،عقاب بايد به نوك كوهي كه در آنجا آشيانه دارد پرواز كند،در آنجا عقاب نوكش را آنقدر به سنگ مي كوبد تا نوكش از جاي كنده شود،پس از كنده شدن نوكش ،عقاب بايد صبر كند تا نوك  تازه اي  در جاي نوك كهنه رشد كند،سپس بايد چنگال هايش را از جاي بركند.زمانيكه به جاي چنگال هاي كنده شده ،چنگال هاي تازه اي درآيند،انوقت عقاب شروع به كندن همه پرهاي قديمي اش مي كند.
سرانجام ،پس از 5 ماه عقاب پروازي را كه تولد دوباره نام دارد آغاز كرده و 30سال ديگر زندگي مي كند.
چرا اين دگرگوني ضروريست ؟
بيشتر وقت ها براي بقاء ،بايد فرايند دگرگوني را آغاز كنيم.

گاهي وقت ها بايد از خاطرات قديمي،عادتهاي كهنه و سنت هاي گذشته رها شويم.
تنها زمانيكه از سنگيني با رهاي گذشته آزاد شويم مي توانيم از فرصت هاي زمان حال بهره مند گرديم.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:39 توسط مسلم احمدی| |

اگر در صحنه نيستي،هر كجا مي خواهي باش،چه به شراب نشسته باشي و چه به نماز ايستاده باشي،هر دو يكي است.

                                                           (شریعتی)

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:2 توسط مسلم احمدی| |


Design By : Night Skin